تبليغاتX
گل رز

ساده نوشتن را همچون ساده زیستن دوست دارم... پس ساده مینویسم دوستت دارم!

عنوان ندارد
خدا جون دوست دارم هوارتاااااااااااااااا
|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در جمعه 28 تیر1387 ساعت 10:43 بعد از ظهر |
خسرو شکیبایی به خاطره ها پیوست...

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و هنر - سينما

خسرو شكيبايي پس از سال‌ها نقش‌آفريني در سينماي ايران، امروز جمعه، 28 تير، در سن 64سالگي بر اثر سكته‌ي قلبي در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.‌

به گزارش خبرنگار سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ايران كه سال‌ها با حميد هامون در فيلم «هامون» داريوش مهرجويي باورش كرديم و به خاطر اين فيلم، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را در هشتمين دوره‌ي جشنواره فجر گرفت، سال‌ها بعد به خاطره فيلم «كيميا»ي احمدرضا درويش، دوباره اين سيمرغ را به خانه برد. او سومين سيمرغ خود را هم را براي بازي در نقش عادل مشرقي فيلم «سالاد فصل» فريدون جيراني گرفت. از آخرين افتخارات شكيبايي هم ديپلم افتخار براي فيلم «اتوبوس شب» كيومرث پوراحمد بود.

خسرو شكيبايي كه خاطره‌ي بازي‌اش را در فيلم‌هاي «كاغذ بي‌خط»‏، «يك‌بار براي هميشه» و مجموعه‌هاي تلويزيوني «مدرس»، «روزي روزگاري» و‏‏ «خانه‌ي سبز» از ياد نبرده‌ايم، كم‌تر اهل گفت‌وگو و مصاحبه بود و با بيان صميمانه‌اش از خبرنگاران مي‌خواست كه از او توقع مصاحبه نداشته باشند و دلگير هم نشوند.

او با بازي در نقش كوتاهي در فيلم «خط قرمز» (مسعود كيميايي، 1361) اولين حضورش را در سينما رقم زد و با «هامون» در خاطره‌ها ماندگار شد.

شكيبايي در حدود 40 فيلم سينمايي حضور داشته است؛ فيلم‌هايي همچون: «پري»، «رابطه»، «سايه به سايه»، «درد مشترك» و «خواهران غريب» و با فيلم‌سازان شاخصي چون داريوش مهرجويي، ناصر تقوايي و مسعود كيميايي همكاري داشت.

آخرين نقش‌آفريني اين هنرمند در فيلم تلويزيوني «پيوند» سعيد عالم‌زاده و آخرين نمايش فيلمش، «آشيانه‌اي براي زندگي» حميد طالقاني بود كه به مناسبت روز پدر از تلويزيون پخش شد.

شكيبايي متولد سال 1323 در تهران، فارغ‌التحصيل بازيگري از دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. در زندگي‌نامه‌ي او به اين موارد اشاره شده است: علاقه به كشتي كچ و شركت در چند مسابقه‌ي آماتوري و غيرحرفه‌يي (1340)، عضو گروه نمايشي توسكا و بازي در نمايش پنجه‌ي عدالت، گوينده‌ي فيلم در استوديو شهاب (49-1347)، فعاليت در تئاتر (1354) و انتشار چند نوار از شعرهاي شاعران معاصر.

از نمايش‌هاي او هستند: پنجه‌ي عدالت، زير گذر لوطي صالح، تراژدي كسري، هنگامه‌ي شيرين وصال، بليت تئاتر، پنجه به دست آوردن، صيادان، با خشم به ياد آر، بازرس، سنگ و سرنا، همه‌ي پسران من، شب بيست و يكم و بيا تا گل برافشانيم.

از فيلم‌ها، نمايش‌ها و مجموعه‌هاي تلويزيوني‌اش هم به اين موارد مي‌توان اشاره كرد: زير گذر لوطي صالح، سنگ و سرنا، لحظه،‌كتيبه، سمك عيار، لحظه، ‌كوچك جنگلي، مدرس، تهران 53، روزي روزگاري، ميثاق خون، خانه‌ي سبز، ميراث مشترك (گوينده گفتار متن)، سرزمين سبز، كاكتوس، در كنار هم، پهلوانان نمي‌ميرند و سرزمين سبز.

اما فيلم‌شناسي خسرو شكيبايي به اين شرح است: خط قرمز، دادشاه، صاعقه، دزد و نويسنده، رابطه، ترن، شكار، هامون، عبور از غبار، ابليس، جست‌وجو در جزيره، بانو، پرواز را به خاطر بسپار، سارا، يك بار براي هميشه، بلوف، پري، درد مشترك، لژيون، كيميا، عاشقانه، خواهران غريب، سايه به سايه، سرزمين خورشيد، رواني، زندگي، ‌ميكس، كاغذ بي‌خط، دختري به نام تندر، مزاحم، صبحانه‌اي براي دو نفر و اتوبوس شب.

روحش شاد

برگرفته از:http://www.isna.ir/

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در جمعه 28 تیر1387 ساعت 4:26 بعد از ظهر |
وزن دعای پاک چقدر است؟

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.

 

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در جمعه 28 تیر1387 ساعت 4:10 بعد از ظهر |
روز بابا های گل مبارککککککککک
سلام ببخشید با ۱روز تاخیر روز پدر رو به همه ی بابا های گل تبریک میگم

بابایی روز مبارک

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در جمعه 28 تیر1387 ساعت 11:37 قبل از ظهر |
خلقت زن...
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا'' قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند
.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند
.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از

جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا

قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد
.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد
.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-
اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها
.

خداوند سري تکان داد و فرمود:بله
.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،

از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد
!!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد
.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد
.
خداوند فرمود:نمي شود
!!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،

تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با

يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد
.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي
.
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني

که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي

زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است
.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟

خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد
.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها

واقعا'' حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند
.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند
.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند
.
بار زندگي را به دوش مي کشند،

ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند
.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند
.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند
.
و وقتي عصباني اند مي خندند
.
براي آنچه باور دارند مي جنگند
.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند
.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند
.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند
.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند
.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند
.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي

دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند
.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،

با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر

برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

 

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 2:9 بعد از ظهر |
سهراب گفتی اما...

سهراب ..گفتی:چشم ها را باید شست! شستم ولی...

گفتی جور دیگر باید دید!دیدم...

گفتی زیر باران باید رفت!رفتم ولی اون نه چشم های خیس و شسته ام را و نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:

دیوانه ای باران ندیده...

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در جمعه 21 تیر1387 ساعت 9:35 بعد از ظهر |
غروب پروانه ای...

آفتاب تازه غروب کرده ؛ وارد اتاقت می شوی و چراغ را روشن می کنی ؛ هوای اتاق دم کرده ؛ پنجره را باز می کنی تا هوائی تازه کنی ؛ که یکدفعه می بینی پروانه ای هراسان وارد اتاقت می شه و یکراست بطرف چراغ بال می زنه .

بانگاهت حرکت پروانه را به طرف چراغ دنبال می کنی ؛ بیصبرانه دور لامپ روشن می چرخد و پرو بال میزند . نگاهت را از او بر نمی داری ؛ میخواهی ببینی کی خسته می شود و یه گوشه می نشیند ؛ ولی انگار نه انگار که اون لامپ داغه و ممکنه پر و بالش را بسو زونه . کاملا اشتیاق پروانه را حس می کنی ؛ انگار که اون از گرما و نور چراغ لذت میبره . تا اینکه آخرش آنقدر محو نور می شه که بعد از چند دقیقه بر اثر سوختن بالهاش می افته روی زمین !

حسابی حالت گرفته می شه ؛ پروانه را برمیداری و می بری بیرون . نمیدونی با این بالهای سوخته دوباره میتونه جون بگیره و پرواز کنه یا نه . برمیگردی و به فکر فرو می ری . با خود فکر می کنی ما آدمها چقدر غافلیم که نور خدای خوبمان را در جای جای این دنیا حس می کنیم ولی برای نزدیکتر شدن به اون سعی نمی کنیم . بعضی هامون می فهمیم نور کجاست ولی از اون گریزان می شیم . بعضی هامون نور را می بینیم ولی حتی نیم نگاهی هم به اون نمی اندازیم .

این عجیب نیست که یک موجود بسیار کوچک و ظریف راه حق را پیدا کنه ولی ما آدمها که ادعا می کنیم اشرف مخلوقاتیم ، در تاریکی جهل دست و پا بزنیم ؟ !

..... اما من شنیده ام که بعضی از آدمها مثل همون پروانه آنقدر مجذوب حق می شند که در آن فنا میشند . کجایند آن پروانه ها؟؟؟!!!

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 4:15 بعد از ظهر |
عشق من عاشقنم باش!!

تا حالا شده عاشق کسی باشید اما احساس کنید که عشقتون واقعی نیست ای این که اون طرفتون داره بهتون دروغ میگه

هر بار کلی حرف آماده میکنید که واسه همیشه رابططون رو تمامش کنید اما وقتی میبینیدش جز دوست دارم چیزی نتونید بگید !

تا حالا شده با کلی زجر عشقتون رو از خودتون برونید به خاطر این که بهش شک دارید اما بعدش بفهمید که اون بیشتر از شما به عشقش وفادار بوده؟

اصلا تا حالا شده عاشق بشید؟

نظرتون در مورد عشق چیه؟؟؟؟

عشق بهتره یا دوست داشتن؟

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 1:40 بعد از ظهر |
من چیستم؟!

افسانه اي خموش در آغوش صد فريب

گرد فريب خورده اي از عشوه نسيم

خشمي كه خفته در پس هرزه خنده اي

رازي نهفته در دل شبهاي جنگلي

من چيستم؟

فريادهاي خشم به زنجير بسته اي

بهت نگاه خاطره آميز يك جنون

زهري چكيده از بن دندان صد اميد

دشنام زشت قحبه بدكار روزگار

من چيستم؟

بر جا زكاروان سبكبارآرزو

خاكستري به راه

گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان

اندر شب سياه

من چيستم؟

تك لكه اي زننگ به دامان زندگي

وز ننگ زندگاني،آلوده دامني

يك زجه شكسته به حلقوم بي كسي

راز نگفته اي وسرود نخوانده اي

من چيستم؟

لبخند پر ملالت پائيزي غروب

در جستجوي شب

يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات

گمنام وبي نشان

درآرزوي سر زدن آفتاب مرگ...

 

دكتر علي شريعتي

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 12:54 بعد از ظهر |
عشق بی قید و شرط!

سرباز قبل از اينکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:((پدر و مادر عزيزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم.رفيقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بياورم.))

 

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:((ما با کمال ميل مشتاقيم که او را ببينيم.))

 

پسر ادامه داد :((ولی موضوعی است که بايد در مورد او بدانيد؛او در جنگ بسيار آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يک دست و يک پای خود را از دست داده است و جايی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهيد او با ما زندگی کند.))

 

پدرش گفت:ما متاسفيم که اين مشکل برای دوست تو به وجود آمده است.ما کمک می کنيم تا او جايی برای زندگی در شهر پيدا کند.))

 

پسر گفت: ((نه؛من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند:((نه؛فردی با اين شرايط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستيم و اجازه نمی دهيم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.))

 

در اين هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزی نشنيدند.

 

چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از يک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

وقتی پدرومادرپسرجنازه او را در پزشکی قانونی شناسائی کردند پسرشان یک دست و پا نداشت !

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 12:46 بعد از ظهر |
عشق کودکانه...

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است .

مرد بسيار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبيه کرد. دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد.

روز بعدوقتی که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته وميخواهد اين جعبه را به او هديه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است.

با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد وجعبه را از او گرفت و باز کرد.

 

اما متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد .

اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی.

مرد دوباره شرمنده شد وميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش پيدا ميکرد.


|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 12:20 بعد از ظهر |
زن!مرد؟
يه مرد ۲ دلار براي يه جنس ۱ دلاري كه بهش احتياج داره خرج مي كنه
يه زن ۱ دلار براي يه جنس ۲ دلاري كه بهش احتياج نداره خرج مي كنه !

يه زن هميشه نگران آينده هست تا زماني كه شوهر پيدا كنه
يه مرد هيچوقت نگران آينده نيست تا وقتي كه زن بگيره !

يه مرد موفق مرديه كه بتونه بيشتر از مقداري كه زنش مي تونه خرج مي كنه ، پول در بياره
يه زن موفق زنيه كه بتونه همچين مردي رو پيدا كنه !

براي خوش بودن با يه مرد ، بايد زياد دركش كني و كم دوستش داشته باشي
براي خوش بودن با يه زن ، بايد زياد دوستش داشته باشي و اصلا" سعي نكني كه دركش كني !

يه زن با يه مرد ازدواج مي كنه به اميد اينكه اون مرد عوض بشه ، ولي عوض نميشه
يه مرد با يه زن ازدواج مي كنه به اميد اينكه اون زن عوض نشه ، ولي عوض ميشه !

در جر و بحث ها آخرين كلمه رو هميشه زن ميگه
و هر كلمه اي كه بعد از اون توسط مرد گفته بشه ، شروع يه بحث جديده !

يه زن در جواب اين سوال كه "با عشق و سكس جمله بساز" ميگه: وقتي دو انسان عاقل و بالغ به طور منطقي و عميقا" توي عشق نسبت به همديگه فرو ميرن و به درجات بالاي دوست داشتن مي رسن و به همديگه اطمينان و اعتماد كامل پيدا مي كنن ، اونوقت از نظر اخلاقي و اجتماعي قابل قبوله كه با رعايت اصول قراردادي با همديگه پيوند عميقتري كه توسط سكس حاصل ميشه پيدا كنن!
يه مرد در جواب به اون سوال ميگه: من به سكس عشق مي ورزم!

 

(رویا)

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 10:50 قبل از ظهر |
چندتا سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سوال 1 : اگه شما زن حامله ای رو بشناسين كه در حال حاضر هشت تا بچه ء كور و كچل معلول داره ، آيا موافقين اين خانم سقط جنين بكنه كه يه بچه ء ديگه به كور و كچلهای اين دنيای لعنتی اضافه نشه؟

در ضمن لازم به ذكره كه از هشت تا بچه ء اين عليا مخدره ء محترمه ، سه تاشون كر و لال هستن و دو تاشون هم نابينا هستن و يكيشون هم عقب افتادگی ذهنی داره و خود خانم هم مبتلا به سيفليس مزمن هست! ... به نظر شما بهتر نيست اين خانم جنين رو مسقوط كنه؟

حالا بذارين سوال دوم رو مطرح كنم...

سوال 2 : اگه قرار باشه از بين سه تا كانديدای زير برای رياست جمهوری يكی رو انتخاب كنين ، كدومشونه؟

الف - كانديدای اول با سياستمداران و سياست بازان حقه باز و بدكاره و لجاره و قالتاق و مفت خور و بدنام ، بده بستون داره و اهل فال بينی و پيش گويی و استخاره و اين مزخرفات هم هست... روزی 8 الی 10 ليوان مارتينی می خوره و هوف و هوف سيگار برگ می كشه

ب - كانديدای دوم تا لنگ ظهر می خوابه ، ترياك می كشه و هر شب نيم بطر ويسكی روانه ء خندق بلا می كنه

پ - كانديداری سوم يه قهرمان جنگه... گوشت نمی خوره ، سيگار نمی كشه... گاه گداری يه ليوان آبجو می خوره و اهل زن بازی و حقه بازی های ديگه هم نيست

شما كدوم يكی رو روانه ء كاخ رياست جمهوری می كنين؟

خب! حالا تا به جوابها برسيم من يه مدت مكث می كنم تا فكراتون رو بكنين...

..........................

...................

............

......

و اما توضيحات :

الف - كانديدای اول فرانكلين روزولت است (بود)

ب - كانديدای دوم وينستون چرچيل است (بود)

پ - كانديدای سوم آدولف هيتلر بود

در مورد سوال 1 هم اگه شما به سقط جنين اون عليا مخدره ء حامله جواب مثبت دادين ، از تولد بتهوون جلوگيری كردين!

نتيجه ء اخلاقی اينكه : زياد با فكر كردن خودتون رو خسته نكنين! خيلی وقتا چيزايی كه با تفكر ، صحيح تشخيص ميدين ، غلط ترين راه هستن!

 (رویا)

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 8:2 بعد از ظهر |
فرهنگ مدرن لغات:
یه فرهنگ لغت ببخشید اگه به ترتیب حروف الفبا نیست:

آدامس : تنها چيزی كه توی دهان خانم ها بند می شود!
آدم خوار: انساندوست افراطی!
آدم مغرور: كسی كه اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگويد: يه وجب بلند تر بزن!
احمق: كسی كه دختر همسايه را در تاريكی نبوسد!
ادب : يعنی كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتی اگر به كمك احتياج نداشته باشد!
ازدواج : قمار زندگی است و در قمار معمولا برد با كسی است كه بيشتر تقلب كند!
الكل : مايع گرانبهايی كه همه چيز را محفوظ نگاه می دارد مگر اسرار را!
اوراقچی : تنها موجودی كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند!
ايده آل : شوهری كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتی كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند!
بز بيار : فلك زده ای كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد!
بوسه : تصادفی كه فقط يك سيلی به آدم ضرر می زند!
بيست سالگی : دورانی كه پسر ها دنبال معشوقه می گردند ، دختر ها دنبال شوهر!
چشم : عضوی كه چشم چرانها با آن ارتزاق می كنند!
خسيس : كسی كه وقتی خانه اش آتش می گيرد برای اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشانی بدود!
خوش بين : مردی كه تصور كند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی كند گوشی را خواهد گذاشت!
دست : عضوی كه در سينما نزد صاحبش بند نمی شود!
دوران تجرد : دورانی كه معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود!
رفيق : كسی كه هميشه به شما مقروض است!
رقص : بهم چسبيدن با اتيكت دو جنس مخالف!
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال!
سو ء ظن : سعی در دانستن چيزی كه بعدا" انسان آرزو می كند ای كاش آنرا نمی دانست!
سينما : جايی كه پشت سر شما حرف می زنند! 
عشق : دردسری كه برای فراموش كردن آن بايد عشق تازه تری پيدا كرد!
سرخ پوست : مرد خوشبختی كه وقتی زنی او را می بوسد صورتش ماتيكی نمی شود!
سنجاق قفلی : تنها قفلی كه بدون كليد باز می شود!
ماچ : بوسه ای كه هنوز رنگ آرتيستی نگرفته!
مرد مجرد : كسی كه هنوز عيوبی دارد كه خودش نمی داند!
معجزه : دختر خانمی كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود!
موش : خانم هايی كه نصف شب به جيب شوهر هايشان شبيخون می زنند!
هالو : شوهری كه دستكش ظرفشويی را بجای اندازه دست خودش ، اندازه دست زنش بخرد!

(رویا)

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 6:40 بعد از ظهر |
آینده نگری!

مرد جوون: ببخشين آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پيرمرد: معلومه كه نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی؟!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه؟!
پيرمرد: ببين... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون: كاملا" امكانش هست!
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: كاملا" امكان داره!
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بيای به خونهء من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونهء من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده؟!
جوون: ممكنه!
پيرمرد: بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم!!!

 (رویا)

|+| نوشته شده توسط تهمینه و رویا در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 6:35 بعد از ظهر |
بهترین کدهای جاوا و قالب رایگان